دفتر سفید
نشستم روی مبل پرده هارو کامل زدم کنار قهوه میخورم و دفتر نقاشیم روی پاهامه که یهو بیرون بارون میگیره، پشت پنجره حیاط کوچیک و قشنگمون خیس میشه، درختا، گل سرخ همسایه که از روی دیوار سرک کشیده، ساعت تو حیاط که خراب شده و همیشه 6 و نیمه خیس میشن. یکم اون عقب ترها درخت بزرگ اقاقیای پارک کنار خونه شروع به رقصیدن میکنه و بوی اقاقیاش رو حس میکنم. روی شیشه خط های سفید بارون کم کم زیاد میشن.
همه اینها سالها آرزوم بوده، داشتن این خونه و این حیاط که وقتی نگاهش میکنی فقط رنگ سبز میبینی. همه اینها چیزی بود که سالها از خدا خواسته بودم...
پس چرا هنوز دفتر نقاشیم خالیه؟
چقدر منتظر این بهترین لحظه بودم اما همچنان دفترم به سفیدی قدیمه...
اگه الان نمیتونم دفترمو سیاه کنم پس یه عمر منتظر چی بودم؟ یعنی هیچ فرقی نداشت توی یه اتاق تاریک باشی یا توی یه باغ سبز؟ پس چرا منتظریم؟ اگه الان نکشم باید خیلی جدی دنبال ایراد کار تو یه جای دیگه بگردم... اون خیلی سخت تره، به نفعمه سراغش نرم!